تبليغاتX
...تا شهادت - ضابط که بود؟
<%EntryCommentCount%>

» باران
<%EntryCommentCount%>
» مجموع بازدید ها: 3705
» طراح قالب: For Persian

POWERED BY
JavanBlog.COM

RSS

ضابط که بود:
ضابط را نشناختیم. چرا که شناختن او براي کساني که حال و هواي
او را نداشته باشند، کار دشواري است درک ضابط براي مثل ما که در حجاب هاي عصر مدرنيسم يا دنياگرايي مدرن، گرفتار شده ايم کار طاقت فرسايي است به قول خودش «ما محکوم سايزها هستيم» و هيچ کدام از ما سايزمان به سايز ضابط نمي خورد. او کاملاً متفاوت بود و به مردم زمانه اش شباهتي نداشت،... در جاهايي که مخاطبينش او را نمي شناختند، وقتي ظاهر کاملاً بي پيرايه و قيافه معمولي اش را مي ديدند باورشان نمي شد که تا چند دقيقه ديگر، غوغايي در دلشان به پا خواهد شد. چرا که خودش هم موقع ايراد سخن مي سوخت و سخنانش از دل بر مي آمد و بر دلها مي نشست و بالاتر از اينها بر دلها آتش مي زد

کلامش بقدري گيرا و جذاب بود که بدون اختيار همه را مبهوت مي کرد ... در ميان دوستان و مخاطبين گرچه موفق ترين و برترين و عالي ترين بود ولي در عين حال غريب بود و تنها ... به ما التماس مي کرد که بياييد از طريق عطر و ياد شهداء و بيان سيره آنان، نسل جوان امروز را از خطر تهاجم فرهنگي حفظ کنيم، اصلاً درک عميق گفته هايش برايمان مقدور نبود. شهداء براي ضابط بهترين، زنده ترين و تازه ترين الگوي زندگي و سازندگي بودند نگاه و سير و سلوک زندگي اش فقط از زاويه شهداء رقم مي خورد. ضابط با تمام وجودش در شهداء ذوب شده بود. ضابط در عين حال که نمونه زيبايي از صفا، صداقت و تلاش خستگي ناپذير بود، اما تمام اميد و هدف او وصال شهيدان بود. او بازمانده شهداء بود و به اين خاطر خود و زندگي اش را وقف شهداء کرده بود و به راستي زيبنده اوست که گفته شود ضابط يکي از بزرگترين سرداران روايتگري در عصر حاضر و مخلص ترين راوي عشق در دنياي معاصر بود. چه غريبانه از جمع علمداران عرصه روايت پر کشيد، از جنس دريا بود و متعلق به دياري ديگر. دنيا سالهاي سال بود که برايش به قفس تبديل شده بود او ساليان دراز، سر به مهر شوريدگي و دلدادگي را در وجود خود نهفته بود. در غربت نگاهش و صفاي کلامش، عطش جاماندن از قافله شهيدان، هويدا بود. بارها و بارها در خاک به خون تپيده خوزستان به او مي گفتند در اين بيابانهاي تف ديده چه مي کني و به دنبال چه مي گردي؟ چه مي فهميدند که چه مي کشيد و چه رنجي مي برد در روزگاري که بسياري از مردان جنگ به زندگي روزمره خو کرده اند. بيابان هاي طلائيه، شاهد اشک ها و ندبه هاي سوزناکش بود. خدا مي داند صدها کاروان از سراسر کشور از نواي حزين و صفاي کلامش چه بهره ها که بردند... به همه به طور يکنواخت فيض مي رساند از همين روست که هيچ قشري نمي تواند بگويد او تنها متعلق به ما بود، برايش فرقي نمي کرد با چه قشري حرف مي زند، مهم اين بود که آتش عشق به شهداء را در دلها شعله ور سازد و به چه زيبايي از عهده اين هنر بر مي آمد. چقدر خوشحال بود از اينکه مي ديد دوباره مثل روزهاي جنگ، طلبه ها وارد عرصه دفاع از ارزشها و روايتگري حماسه سرايي شده اند و کاروانهاي راهيان نور بدون راهنما نيستند. هميشه به راويان تأکيد مي کرد که زائران مشاهد شهداء با زائران حرم امام رضا (عليه السلام) تفاوتي ندارند چرا که يقين داشت خاک گلگون خوزستان، طلائيه و شلمچه قدمگاه ائمه اطهار (عليهم السلام) است 

.خوشا به حالت که زينب وار، راوي حماسه هاي کربلاي ايران شدي آري تو در قالب متعفن دنيا نمي گنجيدي و مي دانم که شهداء نيز براي ميهماني تو در جمع با صفايشان از ما بيشتر بي تابي مي کردند. و چه زيبا دريافتي سخن روايتگر فتح شهيد آويني را که مي گفت «شأن انسان در اين است که هجرت کند و از زمان و مکان و مقتضيات آنها فراتر رود و غل و زنجير جاذبه دنيا را از دست و پاي روح خويش بگشايد و در آسمان لايتناهي ولايت پرواز کند و کسي اين مقام را خواهد يافت که از خود و آنچه دوست دارد بگذرد و خداوند در جوابش «و فديناه بذبح عظيم» نازل کند». و به قول خودت که بارها و بارها مي گفتي:

هر که از تن بگذرد، جانش دهند

 چون که جان درباخت جانانش دهند        ..... 



نوشته شده در دوشنبه 23 شهريور 1388 ساعت 19:48 توسط باران
+ | موضوع: کلي | نظرات (0) | ارسال به دوستان

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 15 از 26 ] [ صفحه بعد ]

استفاده از هرگونه مطالب این وبلاگ فقط با ذکر صلوات مجاز است