تبليغاتX
...تا شهادت - نیامدی...
<%EntryCommentCount%>

» باران
<%EntryCommentCount%>
» مجموع بازدید ها: 3701
» طراح قالب: For Persian

POWERED BY
JavanBlog.COM

RSS

چه روزها شب و شبان سپیده شد،نیامدی

و انتــــــظار قامتش خمیده شد نیامدی

چه دیده ها به خون دل مزین و تو دیده ای

مگر به رقص شعله ها، به دیده ها نیامدی؟

گفته بودی می آیم آن زمان که نور در میان ظلمت به غربت نشسته است و پروانه ها به انتظار ،پر گشوده اند زمین غرق در خون گشته و با هزاران پروانه سینه سپر کرده در مقابل ظلم ، ایران کربلایی گشت.

سینه ها در غربت وصالت به انتظار نشست و پروانه های منتظر ،غروب های جمعه را به شوق ظهورت یک به یک می شمردند و چشمانشان به باران فراق تو عهد تجربه بست و سوختند و پر کشیدند و چه زیبا و یکصدا خوانده بودند:« و انّ رجعتکم حقّ لا ریبَ فیها»

چگونه از غربت تو بنویسم که تو حاضری و من بر غیبت کبرای خویش نشسته ام ،

نشسته و بر تیرگی روزگار خویش می نگرم،

بر آتشی که به جان دارم و سحری که در راه است.

این بار از حضور تو می نویسم:   

 برای ظهور ما دعا کن...



نوشته شده در دوشنبه 30 شهريور 1388 ساعت 01:11 توسط باران
+ | موضوع: کلي | نظرات (0) | ارسال به دوستان

[ آخرین صفحه ] [ صفحه 13 از 26 ] [ صفحه بعد ]

استفاده از هرگونه مطالب این وبلاگ فقط با ذکر صلوات مجاز است