|
» باران
» سه راهی شهادت
<%EntryCommentCount%>
» راه عشق » راه مولا » من پی رد نگاه شهدا می گردم » زنده های افقی » شلمچه سرزمین مردان خدا » دل+نامه » پلاک،شهادت » شرهانی » معراج شقایق » دفتر جنگ » خدای خوب من » صاحبدلان(ادبی) » رهایم مکن » اخبار دفاع مقدس » گمگشته راز » شهدا شرمنده ایم » خاکریز سبز » کربلایی 135 » مهدويت » يا زهرا مدد » هلتها تو راميخوانندمرتضي » نسل حضور » استاذنا(ايت الله حاج شيخ جواد مروي) » بي قرارمادر مظلومم » كليپ هاي موبايل مبارز » منهاج 72 |
بسم رب الشهدا اينجا همان کوفه است. بارها نامه نوشته ايم که امام زمان بيا، ما منتظريم. و تو مي دانستي که ما عهدمان عهد نيست، سفير فرستادي، گفتي:«در زمان غيبت من به راويان احاديث مراجعه کنيد»، گفتي براي امتحان شما نماينده اي فرستاده ام؛ از ولي فقيه تان، از جانشين من پيروي کنيد. اگر در عهدتان وفادار بوديد من هم مي آيم.
کاش من هم ای شهیدان با شما می آمدم تا حریم وحی، تا پیش خدا می آمدم تا طلائیه، شلمچه، فکه و فاو آن زمان کاش من یک لحظه تا کرببلا می آمدم رمز یازهرا که شد بر آسمان جبهه ها کاش من تا قتلگاه سینه ها می آمدم تا نوای یاحسین پیچید در گوش زمان کاش من با لاله های سر جدا می آمدم بغض بگرفته گلویم، طاقت فریاد نیست کاش من تا سرزمین نینوا می آمدم این پریشانی دلم را سوخت، دارم این نوا کاش من هم ای شهیدان با شما می آمدم آنان كه ز اوضاع شكايت كردند از سيره ي دشمنان حمايت كردند با پاره نمودن جمال سيد بر او و به مرتضي اهانت كردند... نوشته شده در دوشنبه 23 آذر 1388 ساعت 22:29 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان دوباره امشب تو را خواهانم از خدا ، صدايت ميكنم ، دلم چه زود تهي ميشود از كدورت نگاه... جاري ميشوم در اسمت وقتي ميزنم صدا تو را. وقتي صدا ميزنم تو را ، انگار غرق ميشود، دلم در نگاه تو،اي آشناي دل، دل به صفاي نام تو ميسپارم. وقتي صدا ميزنم تو را ، غرق در ياد تو ميشوم،اشك هاي عاشقانه ام نوا ميگيرد يابن الزهرا(سلام الله عليها) وقتي صدا ميزنم تو را ، خدا جواب ميدهد ، آه ، ناله ي بي صداي مرا. وقتي صدا ميزنم تو را ،مي چشم طعم آسماني اجابت نگاه تو را . آرام ميشود دلم، گرم ميشود وجود سرد من ، دوباره باز ميشود دريچه ي خود ثناي قلب من . وقتي صدا ميزنم تو را ، به كوچ مي آيد ، رنگ گناه و اشتباه از وجود من. وقتي صدا ميزنم تو را ، انگار صدا ميزنم همه ي هست ها و بودهاي خودم را. اي تار و پود دل صدا ميزنم تو را ، نامت شده همه خواست دل. مولا بيا روي عرش قلب من بنشين ، وقتي صدا ميزنم تو را... نوشته شده در دوشنبه 16 آذر 1388 ساعت 23:19 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان آري اي مسافر نماز را بايد شكسته خواند اينجا ديگر نه جاي ماندن است قصد ده روزه ات را بشكن، گاه ماندن نيست مسافر غريب مگر قصد ماندن داري اي مسافر كه اينگونه اسباب راحتي براي خود فراهم كرده اي؟ پس حب الوطن چه شد؟ چقدر گفتم كه پيامبرت فرموده هيچوقت سير نشو. آره هميشه بايد براي يه لقمه هم شده جا بذاري چقدر گفتم شب براي خواب نيست، اصلا عاشق را با خواب چه كار است؟ تو عاشق نيستي مسافر عاشق بودن پيشكشت حداقل مسافر بودنت را از ياد مبر ...
شبِ سنگر، شبِ اشک و دعا بود
!باز، پر ... چلچله، پر ... قوچ و قو و كفتر، پر ... باز در بازي پر ...هرکه، كه دارد پر، پر! ... شهرمان خاك شده ... خرمنمان خاكستر ... نخل، پر ... مزرعه، پر ... روح شقايق، پرپر! ... گفت بابا دم در وقت سفر بر مادر: ... جز حديث سفر و آتش و خون ... هر حديث دگر و هر سخن ديگر، پر! ... رود، پر ... بازي، پر ... وقت رفتن شده و زورق من سنگين است ... ميروم بار به دريا فكنم، لنگر، پر! ... صد نفر، نخل شده بي سر و صد تن مانده ... باغ، اسطوره شده، هرکه، كه دارد سر، پر! ... بچهها باز بر اين نقطه گذاريد انگشت: ... عشق، پر. عاطفه، پر. هر كه بسيجيتر پر ... پدر! گفتي که در آغوش خطر میمانی /چون عاشق راه در سفر میمانی/ گفتی سفری هست نگفتنی اما/ یک عمر تو مفقود الاثر میمانی.../ نوشته شده در پنجشنبه 21 آبان 1388 ساعت 19:03 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان فقير و خسته به درگاهت آمدم رحمي كه جز ولاي توام نيست هيچ دست آويز سرشاخه هاي انبوه درخت شادماني ، دست هاي خود را به سمت آسمان بالا برده اند تا از آن بي كران آبي عشق وشور وام بگيرند و ميوه هاي نور و سرور را به زمينيان اهدا كنند. بلنداي ملكوت اماده پذيرش دل هايي است كه پرواز آبي خود را شروع كرده اند! رنگين كمان مهر اكنون در ولايت ما آشكارا ديده ميشود. اكنون غوغاي عشق در جهان جاودانه مي شود . در هاي جنت به پهناي جان گشوده مي شود. ملكوتيان نقره نقاره را ضرب ميكنند و فوجي از كبوتران سپيد عشق بر فراز سقاخانه خاطره انگيز خرسندي بال پرواز مي گشايند. ضرب آهنگ همه دلها از بلندگوي جان ها و دهان هاي شيدا ، نام مقدس علي ابن موسي الرضا را به تكرار مي نشينند. اي امام نيكي ها و نيك انديشان ! اي شرط ورود به پهنه ايمان! اي نور الانوار خطه خراسان! اي جسم و جان! اي شمس الشموس ! اي انيس النفوس! اي خورشيد تابان توس! بال زدن هاي كبوترانه و پويش هاي آهوانه ما را بپذير و در هر دو سرا دست ما را به ياري بگير... محبوب رضاست هركه دل ريشتر است ازكعبه صفاي اين حرم بيشتر است اينجاست طبيبي كه ندارد نوبت هردل كه شكسته تر بود پيش تر است...
نوشته شده در يكشنبه 3 آبان 1388 ساعت 15:51 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان بیایید چشم هایمان را بشوییم و به گونه ای دیگر بنگریم ، فرش های غفلت دل را بتکانیم . شیطان را از خود برانیم . بیایید کمی در سایه سار استقامت شهیدان و شهید دادگان و با تنفس در فضای خلوص انان جان بگیریم. بیایید در کلاس معنویت معلولان وجانبازان ،اندکی الفبای ایثار بیاموزیم.
بیایید از پنجره های بهار شهادت کمی نفس بکشیم. خداوند فرموده است : «من در شکستگی دلهایم» . بیایید خدا را در دل خانواده های مفقودان و اسیران زیارت کنیم. نوشته شده در چهارشنبه 22 مهر 1388 ساعت 00:19 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان می گفتند دجله و فرات مهریه فاطمه زهرا(سلام الله علیها)است،اروند هم شاخه ای از فرات،رمز عملیات هم یا فاطمه الزهرا.. .یکی از غواص ها ،پاهایش توی آب سرد اروند خشک شده بود و نمی توانست تکان بخورد،باید دراز می کشید تا خوب شود ،اما وسط عملیات که نمی شد،و او هم بی صدا رفت زیر آب تا بعد جنازه اش بیاید بالا.اما وقتی سرش را زیر آب کرد توی دلش گفت «یا فاطمه الزهرا»و گذاشت آب برود توی دهانش. اما پاهایش به مدد حضرت گرم شد و سالم بالا آمد . خیلی ها توی عملیات از پهلو،زخمی یا شهید شدند. از چشم های شما آموختم... از روزی که با نگاه شما آشناشدم،یاد گرفتم چطور بگویم یا زهرا. از روزی که با نگاه شما آشنا شدم ، یاد گرفتم چطور کنار آب آمده تشنگی را تجربه کنم. از روزی که با نگاه شما آشناشدم ،یاد گرفتم بهشت منزلگاه است نه مقصدگاه،اگر بلد باشی درآب فرات وضو بگیری و در کربلا نماز بخوانی. از روزی که با نگاه شما آشنا شدم ، یاد گرفتم اگر خواستم لباس سیاه بپوشم ،مثل شما ، فقط برای رضای خدا باشد. از روزی که با نگاه شما آشنا شدم ، یاد گرفتم شما اول به دریای وجودتان زدید بعد به اروند. از روزی که با نگاه شما آشنا شدم ، یاد گرفتم ، یاد شما کردن یعنی اینکه انگشت اشاره بگیرم طرف نفسم،بگویم ورود دشمن به عرض دریایی دل ممنوع. این ها را همان جا کنار اروند، از توی چشم های شما که از بالای سرم،از توی عکس در آن لباس سیاه غواصی به همه لبخند میزدید ، یاد گرفتم. نوشته شده در دوشنبه 13 مهر 1388 ساعت 20:08 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان اگر شهادت نبود انسان برای پرواز چیزی کم می داشت. اگر شهادت نبود شهد هدف، کام ها را شیرین نمی کرد. اگر شهادت نبود ، شور زندگی از میان میرفت و اگر شهادت نبود ،حلاوت پاسداری از ارزشها و حق و عدالت و آزادی وآزادگی،در کام جان ها بی طعم بود. گر بشکافی هنوز،خاک شهیدان عشق آید از آن کشتگان،زمزمه دوست دوست ای شهدا ما را دریابید...بخدا دلم هوایتان راکرده .دلتنگم... شادی ارواح طیبه شهدا صلوات نوشته شده در پنجشنبه 9 مهر 1388 ساعت 21:22 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان اعتراف نامه ای به شهید بسم رب الشهداء و الصديقين سلام بر تو که جان گرامي ات را در راه خدا و عشق به دين و وطن ، بي درنگ فدا نمودي . کوتاهي کرديم ... فريب خورديم ... فراموش کرديم ... شهدا به خدا شرمنده ايم .. اي رهپويان راه انبياء و اولياء الهي و اي خونين بالان راه خدائي التماس دعا... چه روزها شب و شبان سپیده شد،نیامدی و انتــــــظار قامتش خمیده شد نیامدی چه دیده ها به خون دل مزین و تو دیده ای مگر به رقص شعله ها، به دیده ها نیامدی؟ گفته بودی می آیم آن زمان که نور در میان ظلمت به غربت نشسته است و پروانه ها به انتظار ،پر گشوده اند زمین غرق در خون گشته و با هزاران پروانه سینه سپر کرده در مقابل ظلم ، ایران کربلایی گشت. سینه ها در غربت وصالت به انتظار نشست و پروانه های منتظر ،غروب های جمعه را به شوق ظهورت یک به یک می شمردند و چشمانشان به باران فراق تو عهد تجربه بست و سوختند و پر کشیدند و چه زیبا و یکصدا خوانده بودند:« و انّ رجعتکم حقّ لا ریبَ فیها» چگونه از غربت تو بنویسم که تو حاضری و من بر غیبت کبرای خویش نشسته ام ، نشسته و بر تیرگی روزگار خویش می نگرم، بر آتشی که به جان دارم و سحری که در راه است. این بار از حضور تو می نویسم: برای ظهور ما دعا کن... نوشته شده در دوشنبه 30 شهريور 1388 ساعت 01:11 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان شهيد مهدي ميرزايي صفي آبادي نصف شبى بيدار شدم و همين طور كه داشتم بين راه مىرفتم و در جاده قدم مىزدم ديدم داخل يك شيارى صداى ناله مىآيد، نزديك و نزديكتر شدم متوجه شدم يكى هست كه با خودش ناله مىزند و مىگويد: خدايا من را به خودت برسان، من را به آن چيزى كه كمال مىدانى حداقل نزديك كن. هر چه گوش كردم ديدم نمىتوانم صدا را تشخيص دهم. خيلى آهسته بدون اين كه صداى پايم بلند شود نزديكتر رفتم تا حدود 15 الى 10 مترى بعداً ديدم برادر ميرزايى در يك جايى كه يك طرفش قلوه سنگ و طرف ديگرش خار بود و به سختى يك انسان در آنجا جا مىگرفت مشغول خواندن نماز شب است با خودم گفتم، حيف است من اينحالت معنوى را به هم بزنم همان طور كه آهسته رفته بودم آهسته برگشتم. يكى دو روز بعد به ايشان گفتم: برادر مهدى؟ گفت: بله. گفتم: من از شما التماس دعا دارم. از ما فراموش نكن. گفت: برادر ملازاده خيلىها بايد دعايمان كنند. گفتم: برادر مهدى با ما به از اين باش كه با خلق جهانى.گفت: چرا برادر ملازاده مگر من حرف بىموردى زدم؟ گفتم: منظورم اين است كه در توسلات شبانه ات كه حال پيدا مىكنى يك يادى هم از ما بكن. بعد ايشان گفت: من توسل شبانهاى ندارم همين واجبات را هم مىبينيد كه به زور انجام مىدهم. در ادامه گفتم: برادر مهدى اگر برايت دليل بياورم قبول مىكنى؟ گفت: بله اگر دليل قانع كننده باشد قبول مىكنم. گفتم: پريشب ساعت 3 كجا بودى؟ گفت: به جرأت مىتوانم قسم بخورم كه پريشب ساعت 3 چشمهايم روى هم بوده به اين شكل مىخواست بفهماند كه من خواب بودم وقتى ديدم ايشان اكراه دارند ديگر قضيه را باز نكردم هر چند ايشان فهميده بود كه من متوجه شدهام. شهادت
نوشته شده در پنجشنبه 26 شهريور 1388 ساعت 01:31 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان ضابط که بود: کلامش بقدري گيرا و جذاب بود که بدون اختيار همه را مبهوت مي کرد ... در ميان دوستان و مخاطبين گرچه موفق ترين و برترين و عالي ترين بود ولي در عين حال غريب بود و تنها ... به ما التماس مي کرد که بياييد از طريق عطر و ياد شهداء و بيان سيره آنان، نسل جوان امروز را از خطر تهاجم فرهنگي حفظ کنيم، اصلاً درک عميق گفته هايش برايمان مقدور نبود. شهداء براي ضابط بهترين، زنده ترين و تازه ترين الگوي زندگي و سازندگي بودند نگاه و سير و سلوک زندگي اش فقط از زاويه شهداء رقم مي خورد. ضابط با تمام وجودش در شهداء ذوب شده بود. ضابط در عين حال که نمونه زيبايي از صفا، صداقت و تلاش خستگي ناپذير بود، اما تمام اميد و هدف او وصال شهيدان بود. او بازمانده شهداء بود و به اين خاطر خود و زندگي اش را وقف شهداء کرده بود و به راستي زيبنده اوست که گفته شود ضابط يکي از بزرگترين سرداران روايتگري در عصر حاضر و مخلص ترين راوي عشق در دنياي معاصر بود. چه غريبانه از جمع علمداران عرصه روايت پر کشيد، از جنس دريا بود و متعلق به دياري ديگر. دنيا سالهاي سال بود که برايش به قفس تبديل شده بود او ساليان دراز، سر به مهر شوريدگي و دلدادگي را در وجود خود نهفته بود. در غربت نگاهش و صفاي کلامش، عطش جاماندن از قافله شهيدان، هويدا بود. بارها و بارها در خاک به خون تپيده خوزستان به او مي گفتند در اين بيابانهاي تف ديده چه مي کني و به دنبال چه مي گردي؟ چه مي فهميدند که چه مي کشيد و چه رنجي مي برد در روزگاري که بسياري از مردان جنگ به زندگي روزمره خو کرده اند. بيابان هاي طلائيه، شاهد اشک ها و ندبه هاي سوزناکش بود. خدا مي داند صدها کاروان از سراسر کشور از نواي حزين و صفاي کلامش چه بهره ها که بردند... به همه به طور يکنواخت فيض مي رساند از همين روست که هيچ قشري نمي تواند بگويد او تنها متعلق به ما بود، برايش فرقي نمي کرد با چه قشري حرف مي زند، مهم اين بود که آتش عشق به شهداء را در دلها شعله ور سازد و به چه زيبايي از عهده اين هنر بر مي آمد. چقدر خوشحال بود از اينکه مي ديد دوباره مثل روزهاي جنگ، طلبه ها وارد عرصه دفاع از ارزشها و روايتگري حماسه سرايي شده اند و کاروانهاي راهيان نور بدون راهنما نيستند. هميشه به راويان تأکيد مي کرد که زائران مشاهد شهداء با زائران حرم امام رضا (عليه السلام) تفاوتي ندارند چرا که يقين داشت خاک گلگون خوزستان، طلائيه و شلمچه قدمگاه ائمه اطهار (عليهم السلام) است .خوشا به حالت که زينب وار، راوي حماسه هاي کربلاي ايران شدي آري تو در قالب متعفن دنيا نمي گنجيدي و مي دانم که شهداء نيز براي ميهماني تو در جمع با صفايشان از ما بيشتر بي تابي مي کردند. و چه زيبا دريافتي سخن روايتگر فتح شهيد آويني را که مي گفت «شأن انسان در اين است که هجرت کند و از زمان و مکان و مقتضيات آنها فراتر رود و غل و زنجير جاذبه دنيا را از دست و پاي روح خويش بگشايد و در آسمان لايتناهي ولايت پرواز کند و کسي اين مقام را خواهد يافت که از خود و آنچه دوست دارد بگذرد و خداوند در جوابش «و فديناه بذبح عظيم» نازل کند». و به قول خودت که بارها و بارها مي گفتي: هر که از تن بگذرد، جانش دهند چون که جان درباخت جانانش دهند ..... نوشته شده در دوشنبه 23 شهريور 1388 ساعت 19:48 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان سخنان علمدار روایتگری شهید حاج عبدالله ضابط
شهيد به مثابه عطري است که در ان را باز کرده اند،بوي آن مي پيچد وهمه جا را معطر مي کند .تورا فرا ميخواند ووقتي به سوي او مي روي ،زمين گيرت مي کند . طلائيه اگر رفته باشي مي داني، پاها التماس مي کنند بنشين.گرد و غبار وقتي روي لباست مي نشيند ،بوي عطر در مشامت مي پيچد و تازه مي فهمي که آسمانگير شده اي.به محض اينکه روي خاک زانو زدي،اولين درس از رشته عشق را مي آموزي.صورتت که خاکي ميشود ،آنچه آموختي با جانت در مي آميزد. اين همان خاکي ايست که نيمه هاي شب از اشک شهيد گل شده است .صداي باد، ناله هاي دلش را درگوشت مي پيچاند.ودرس را مرور مي کني؛هرچه ادب و تواضعت بيشتر باشد در آستان دوست محبوب تر خواهي شد .دستهايت نا خوداگاه به سوي آسمان بلند مي شود.پرده ي دل مي لرزد ،اشک فرو مي ريزد و مي گويي؛اي رئوف مهربان حي قدير،جان زهرا و علي دستم بگير . واو درس دوم را به تو آموخته است ؛تمنا. هنوز دستها را پائين نياورده اي که غوغا مي شود .بطن آسمان به لرزه در مي آيد .گرد و غبار بلند مي شود .صاعقه اي مي زند دلت آرام مي گيرد و تازه مي فهمي آنکه تورا فراخوانده و ضمانتت را کرده است چه منزلتي در اين آستان دارد .حالا ديگر بوي عطر تمام فضاي دلت را تسخير کرده است . آرامش غريبي را حس مي کني که تا آن زمن نيافته بودي.گويي با دلت تنهاي تنها شده اي و باد هر چه غريبه بوده را با خود برده .چقدر خودت را آشنا مي يابي .لذت اين حس در وجودت پيچيده که ناگهان ياد آوري خاطره اي که آنرا راوي در کنار اروند برايت گفته احساست را در هم مي پيچد(در روايت داريم که هر کس که در آب شهيد شود ،اجر دو شهيد را دارد يک بار براي يکي از دوستان غواصم اين روايت را تعريف کردم .گفت راست مي گويي،از فرط ترسي که جنگِ در آب دارد.آن هم شب،در آب اروند خروشان،زير آتش سنگين که بالاي سرت مي ريزد.شب عمليات والفجر هشت معناي اين جمله را يافتم که هر کس که ميخواهد به امام زمانش برسد ،بايد خودش را به آ ب و آتش بزند و در آن شب هم آب بود و هم آتش) و درس سوم را مي آموزي؛مجاهدت.بايد صداقتت را اثبات کني و اين کار سختي است خيلي بايد خودت را آماده کني.ابتلا لازمه عشق است و خطر شرط عاشقي .اما نترس .آنکه تو را به آغاز اين راه خوانده ،مي تواند به پايان اين مسير نيز برساندت. آنکه در آن عالم برايش حکم شفاعت زده اند ،سهل است در اين دنيا که نگاهش حکم مسيحا کند. نوشته شده در يكشنبه 22 شهريور 1388 ساعت 16:08 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان کوه پرسید ز رود، زیر این سقف کبود راز ماندن در چیست؟ گفت: در رفتن من کوه پرسید ومن ؟ گفت در ماندن تو بلبلی گفت : ومن؟ خنده ای کرد وگفت: در غزلخوانی تو آه از ان آبادی که در آن کوه رََوَد ، رود مرداب شود، و در آن بلبل سرگشته سرش را به گریبان ببرد ، و نخواند دیگر ، من و تو، بلبل و کوه و رودیم. راز ماندن جز ، در خواندن من ، ماندن تو ، رفتن یاران سفر کرده مان نیست بدان ! نوشته شده در جمعه 20 شهريور 1388 ساعت 16:10 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان عصر غربت لاله هاست ، اينجا كسي ديگر از شهيدان نمي گويد. پلاكهايتان كه تا ديروز نشاني از شما بود امروز گمنام مانده است. انگاریامان رفته .... اگر امروز در آسايش زندگي مي كنيم مديون آنانيم. و امروز اگر کسی سخنی از شما بر زبان اورداو را عقب مانده خطاب کنند. شهدا شرمنده ایم...... نوشته شده در جمعه 20 شهريور 1388 ساعت 15:37 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان شهدا؛ گفته بودم نوای عشق را از سوز نی شما بشنوم تا از نفیرتان همگان ناله عاشقانه سر دهند چه گویم که نی سوخت و نوای عاشقانه شما چه مظلومانه و سوزناک سوزاند دل همگان را. و شدید هم نوا و هم نی و هم ناله .... سوختگان سوخته سوز شهید سوختید و سوزاندید و چه خوب سوختید و سوزاندید..... نوشته شده در دوشنبه 16 شهريور 1388 ساعت 16:34 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان فتـــــــــــــــــــــوای عشق عقل می گوید حادثه بود وعشق میگوید جاذبه بود، عقل میگوید اتفاق بود و عشق میگوید انتخاب،عقل غمناک است و عشق فرحناک،عقل به ماندن می خواند و عشق به رفتن،عقل میگوید الاجل،عشق می خواند العجل.تو از ظاهر میگویی و من از باطن ،تو شیطان را برون بینی و من درون،تو دل را آرام بینی و من همهمه ،عقل کشته شیطان برون را شهید میداند و عشق کشته درون را، عقل حاکم ظاهر است و عشق سلطان باطن ،از تو میپرسم راه معشوقه از کجا می گذرد؟ شاید بگویی وجود انسان میان عقل و عشق متحیر مانده و جوابی ندارد. اما ببین که حاکم عقل و عشق چه زیبا سروده است : «و لا تقولوا لمن یقتل فی سبیل الله اموات بل احیاء» بگذار بهتر بگویم شهید راه معشوقه کدام است؟ آیا جز آن است که انسان سر در کوی او گذارده باشد و دل به او داده باشد؟ آنجا که فرمود هر که عشق ورزد و کتمان کند و بمیرد شهید است، کدام شهادت است؟ آنجا که فرمود هر که در حال ایمان به حق کشته شودد شهید است،کدام شهادت است؟ اما بگویم که رفتن در این راه کار هرکس نیست . ای که از کوچه معشوقه ما میگذری بر حذر باش که سر میشکند دیوارش حال که اینچنین شد عقل قانع میشود و دیگر شهادت را در میدان جنگ نمی پندارد و دیگر فتوا نمی دهد که شهدا رفته اند و ما مانده ایم . دیگر سخن نمی راند که باب شهادت بسته و جنگ پایان یافته است. بلکه به فرمان عشق عالم را صحنه نبرد حق و باطل میداند و مجاهد در این میدان را شهید. حال چگونه برایت تفسیر کنم که هجرت یعنی چه؟ آن هم هجرت به سوی خدا و رسولش. بخوان نامه معشوق را که«من یخرج من بیته مهاجرا الی الله و رسوله ثم یدرکه الموت فقط وقع اجره علی الله» می خواهم تو برایم تفسیر کنی . انکه رفته تا از رنگ و روی دنیا پیراسته گردد ، آنکه هجرت کرده تا دل از غیر او تهی کند ، آنکه رفته تا با شهیدان هم نوا شود به کجارفته است؟ تو برایم بگو که این کدام هجرت است.......... نوشته شده در دوشنبه 16 شهريور 1388 ساعت 16:07 توسط باران + | موضوع: عمومي | نظرات (0) | ارسال به دوستان |
|